حدود سهساعت از یک شکست مفتضحانه میگذرد. با اینکه اصلا حال خوبی ندارم و هیچچیز سرجایش نیست، اما احساس خوبی دارم. توهمی که اغلب از خواندن یک کتاب خوب بهم دست میدهد. مبنی بر اینکه:
”ممنون که نوشته شدی. خوشحالم خریدمت.“
زیر جملاتی که دوست دارم خط میکشم. چون از جالبترین نظریات عجیب کوانتوم ”فروپاشی تابع موج توسط ناظر“ است. پس باید یک اثری از احساساتی که لایبرگههای کتاب جای میگذارم، باقی بماند.مثلا اینکه زندگی یک کتاب فروش باید جالب باشد؛ مثل تعمّد قدمهای نامتعارف، برای لمس کردن خش خش برگهای پاییزی.
مثل خواب ناشی از تسکین یک درد طولانی.
همیشه دوست داشتهام با یک کتاب فروش اهل دل دوست شوم. از این کتابفروشیهای تنگ که تمام شاهکارهای ادبی را گوشه و کنارش روی هم چیده اند. و انگار خود کتاب فروش تمام آنها را خوانده است. درحالی که دست به تهریشهای سفیدش میکشیده و عینک قاب طلایی مطالعهاش را از دور گردن به چشم میزده.
این جاهایی که چند نفر تیریپ آرتی، با نگاههای خود فرهیخته پندارشان در آن الکی راه میروند و ماگهای زشت را گران میفروشند، دوست ندارم.
مثل سرپا ماندن در واگن اشتباهی مترو!
و حرکت پشت مینیبوسهای دودزا.
زیر درستترین جملههای کتاب خط نکشیدم:« چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام دهیم؟ یا برای حفظ ظاهر یا برای اینکه یادگرفتهایم آنها را انجام دهیم، در
برچسب:
نویسنده: نیکا موسویپور
تاريخ: يکشنبه
3 دی
1396 ساعت: 23:45